فی الواقع

تو ناخودآگاه من حسی در حال رشد هست که نمیتونم منشا خاصی براش پیدا کنم . چیزی داره همه وجود منو تو خودش حل میکنه که شبیه هیچ چیز تکراری ای نیست .
آلزایمر . کلمه ای که نه به تلفظش بلکه به تمامش احتیاج دارم .
چیزی در حال رشده. از مغزم سر چشمه میگیره و به قلبم میرسه و تمام جوارح و در بر میگیره و در نهایت به شکمم میرسه. بزرگ و بزرگ تر میشه و قابلیت های جدیدتری پیدا میکنه. با چشمای سرخش زل میزنه به من و گرز به دست فرمان میده. فرمان میده و زندگی بی رنگ تر میشه.
گذشته . گذشته تبدیل به آزار دهنده ترین نقطه دنیا میشه. از تلخ ترین خاطرات تا خوش ترینش . حتی بی معنی ترین . پر کردن یه لیوان آب برای خوردن . به یاد آوردن رمز کارت بانکی.  صدا زدن اسم دوستی.  به یاد اوردن کسی . ثانیه هایی که طی میشن.  تموم میشن . حتی همینایی که دارن میگذرن .آره درست شنیدی.  آزار دهنده . و کلمه ی دیگه ای براش نیست .
غده ها و توده های در حال رشد و غرورای بیجا و صداهای خفه شده . تصمیم به رفتنای یهویی . بار سفر بستنای یهویی تر .باز کردن چمدونا و کنار گذاشتناشون برای یه روز بهتر.  و خب کجاست اون یه روز بهتر؟
هوا گرمه و سرد نمیشه .من از چرت زدنای نشسته بیزار بودم تمام عمر و به خودم اومدم و دیدم خستگی بلای بیزاری با خودش میاره .خستگی هم در حال رشده .

غده ها و توده ها و سرطان های بدخیمه مغزی . سکته های ناقص قلبی . زبونه لکنت گرفته و شجاعتای اعدام شده .

چیزای خیلی عجیبی تو من در حال رشدن .