فی الواقع

An old  post:

دارم فکر میکنم. صرفن دارم فکر میکنم . ب تموم لحظه های تکراری ب این لحظه م . ب تموم وقتایی ک حس و حالم همین شکلی بوده . دارم تمومشون و دوره میکنم . همه چیو . ک چی میشه ک هر چند وقت ی بار این جوری میشم . این مدلی میشم . همه چیو گم میکنم . مدادمو گم میکنم.  کتابمو گم میکنم . عینکمو گم میکنم. دستامو گم میکنم . لامسه مو گم میکنم. بویایی مو گم میکنم . شنوایی مو گم میکنم . بینایی مو گم میکنم.  دلم! دلمو گم میکنم! من ... من حتی خودمم گم میکنم... تموم وجودمو با تموم تعلقات ممکنه ش گم میکنم! بعد میچرخم دور خودم...میگردم ک پیدا کنم! خودم دست خودم و میگیرم و با هم و دوتایی میگردیم دنبال خودم. صدام و میبرم بالا ک کجایی؟؟ دنبال صدام میگردم و گوشام و تیز میکنم دنبال شنوایی گوشام! چشم میچرخونم دنبال بینایی چشمام! عینک ب چشمام میزنم و میگردم دنبال عامل از بین رفتن ضعف نگام! من خودکار میزارم بین صفحه ی کتاب های عاشقانه و عشق یاد میگیرم و بازم میگردم دنبال قلم و کتابم! همه چیز هست و نیست . گم نیستن و من گمشون میکنم . پیدان! پیداشون نمیکنم. بعد ب خودم میام میبینم فکرم، چشمام، گوشام، صدام، تموم حسای وجودم پرت شده ی جای دیگه و حواسم نیست! جای دیگه ست . دلم جای دیگه ست . چشمم دنبال ی جای دیگه ست . دلم ب سمت هوایی میره ک اینجا نیست . من گم میشم . پیدا نمیشم . بغض میشم.  اشک نمیشم . حالم خراب میشه . خوب نمیشه . خوب نمیشم...

خوب نمیشم و میگردم و چرخ میخورم دنبال خودم . آهنگای مورد علاقه مو میزارم کنار و گوشم میره سمت آهنگایی ک شکل یکی دیگه ست . فیلمای مورد علاقم و پاک میکنم و میشینم ب خوندن پایه و اساس و تاریخچه و چند و چون ی سری فیلم ک شبیه من نیست و شبیه یکی دیگه ست . بعد  پلی شون میکنم و چشم میدوزم بهشون . مطالعاتم میاد بیرون از کتابای خودم و میشینم ب خوندن مورد علاقه های کسی ک مورد علاقه هاش شبیه من نیست! من فلسفه ها و منطقایی میخونم و سر از اعجاز اهرام ثلاثه ای درمیارم ک بود و نبود و نیست و هستش واسم مهم نیست!  رو میارم ب سر دراوردن از چیزایی ک سردراوردن ازشون تو مخیله ی من نیست. ب چیزایی فکر میکنم ک برای فکر من نیست! تبدیل ب چیزی میشم ک شکل من نیست.  ادمی میشم ک من نیست . تموم فکر و حواس و کارام دل میده ب دل دادنای کسی ک مال من نیست! مال من نیست و من از وقتی یادمه دوره ای خودمو گم کردم و جا گذاشتم پیش اون و هر دفعه ی چیزی از خودم و جا گذاشتم . ی تیکه ی کوچیک از خودم گم شده و دیگه پیدا نشده! من ذره ذره دارم از خودم کم میشم . من از وقتی یادمه کم شدم از خودم! از وقتی فکرم کار میکنه سرگیجه گرفتم واس پیدا کردن خودم . ک ب ازای هر بار سنگین شدن قلبم بغض شدم و اشک نشدم و قلبم سنگین تر از بار قبل شده! هر بارم دور تر و دور تر شدم نسبت ب تیکه های گم شدم  . هر بارم شبیه تر شدم نسبت ب خودمی ک خودم نیستم و  خودمی ک پیش یکی دیگه ست ... خودمی ک گم میشم پیش اون و پیدا نمیشم پیش اون...



+ این نوشته تو سال 95 ثبت شده . خب واقعا من چیزی ازش یادم نمونده . یادم نمیاد چرا نوشتمش . به یاد کی نوشتمش . دلم غصه ی چی و کی رو داشت که نوشتمش . مطمئنم تمام کارا و فکرایی ک توش نوشتم ازم سر زده ولی نمیدونم چرا و کی و کجا و حتی نمیدونم کارام از فکر چه کسی منشا گرفته بوده . ولی اینکه غصه ش از دلم رفته باشه؟ اینطور فکر میکنی؟ بزار برات توضیح بدم...

 تو فکر کن زخم به تنت خورده باشه . هر روز . به هر دلیل . ماه ها و سال ها بگذره و تو دردات یادت بره . زخمات یادت بره . ولی منکر ردی ک ازون زخما رو تنت جا مونده ک نمیتونی بشی . جای زخمایی رو تنت میمونه ک تو یادت نیست چه وقت و ب چه علت اتفاق افتادن . ولی هستن . تا همیشه باهات هستن .

 


+ هر چند؛ امیدوارم این مقطعی که الان وجود داره همین جوری بگذره و از یاد بره .یادم بمونه دردی هست . ولی علتش یادم بره.