فی الواقع

باید حرف بزنیم با هم . باید بیشتر از همیشه و مفصل تر از همیشه با هم حرف بزنیم.  باید بهت اعتراف کنم که من کینه ای ترین آدم روی زمینم.  بگم آه زیاد میکشم . پیر نیستم ولی گاهی میشم مثل پیرزن غر غروی همسایه و شروع میکنم به نفرین کردنای از ته دل و از خدا میخام آه کشیدنام گیرا باشه . باید حرف بزنیم و من بهت بگم من هیچ وقت هیچی یادم نمیره.  باید بهت بگم من زود به زود بغض میکنم و خدا رو به سختی و سفتیه بغضام قسم میدم کاری کنه.  قسم میدم باعث و بانیه بغضام و به بدترین شکل ممکن مجازات کنه.  باید بگم من آدم بخشنده ای نیستم . بگم تو دلم می مونه همه چی . تو دلم می مونه و دوره ای دوره میکنم و هر بار عمیق تر از قبل آه میکشم .

احمقانه س . ولی باید بهت بگم وسط این آه کشیدنام یاد خوبیایی می افتم که تاریخ انقضاشون تموم شده و نه میخام تکرار بشه و نه میتونه تکرار بشه.  خیلی گذشته . ولی یادم مونده.  من یادم مونده اون چنگال لوبیای بهم تعارف شده. من یادم مونده اصرار به بهترین و زیباترین دختر جمع بودن من . یادم مونده اصرار به داشتن عکسای دوتایی . به فرستادنه عکسای یهویی.  کادو تولدای سر صبحی . من یادم مونده و دلم تنگ شده و نمیخوام برگردن اون روزا.  یادم مونده ی روزی وسط اون دفتر خاطرات خاک گرفته با اشک از غصه هام راجبش نوشته بودم و وای بر من که چقدر اون روزا دوستش داشتم و بعد ها روزها و شبام و شروع کردم به آه و نفرینام راجبش . من یادم مونده اون پول جمع کردنای واسه ادکلن کادوی تولدی که یه بغض و آه و اشک مانع از خریدشون شد.  من یادم مونده خوبیایی که خوب بودنشون ناب ترین خوبیه دنیا بوده و حالا بدیایی جلوی چشمام رژه از سر گرفتن که نمیزارن آه کشیدنی تموم شه. 

من باید بهت بگم . بهت بگم زندگی داره چرخ میخوره و هر چرخشش سنگینیه دیگه ای به من اضافه می کنه . روزا میگذرن و من به ازای دقیقه هایی که میگذرن دورتر میشم از چیزی که هستم و چیزی که باید باشم . تبدیل میشم به یه هیولای خونخوار که دنبال از بین بردن غصه هاش میشه . چنگ میزنه و دندون میکشه و دست مشت میکنه واسه مقابله های خیالی.  هیچی درست نمیشه ولی . ایچ غصه ای آب نمیشه . از بین نمیرن.  نابود نمیشن.  محکم تر و عمیق تر از قبل سر جاشون می مونن و من از هیولا بودن انصراف میدم و میشینم تو سیاهیا و یادم میره چی بودم و کی بودم و چرا بودم . میرم تو خودم و مرور میکنم از کجا شروع شد . چرا شروع شد . از کی باید کاری میکردم و نکردم . مقصر کی بود. ظالمانه تر از همیشه مقصر خودم شناخته میشم و تو باور میکنی که من آه و نفرینام و حواله ی خودم کنم؟ آه میکشم علیه خودم و میشینم واسه عملی شدن این آه های از ته دل نقشه میکشم .

من باید بهت بگم . باید بهت بگم و تو خوب گوش کنی . بشنوی و گوش کنی . باید بفهمی که باید کاری کنی . همین حالا و همین روزهایی که من با بهونه و بی بهونه دارم بهت میفهمونم دلم یه دلگرمیه محض میخواد باید کاری کنی .همین روزا که بد شدم و بد شدن خوب یادگرفتم . همین روزا که خوب حسود میشم و بد غصه میخورم . حالایی که باید بهت بگم و باید گوش کنی . بیا دستای منوو بگیر و کاری بکن . بیا و یه دلخوشیه غیر منتظره به من کادو بده . یه دلگرمی ای که پوچ و تو خالی نباشه . خب؟ باشه؟