فی الواقع

"گمونم واژه ها مغز منو میدون مین کردن"

فراموشی یه معضله و فراموش کردن جمله بندی کلمه ها معضلی دیگه . دیگه بلد نیستم حرف بزنم.دیگه بلد نیستم چیزی بگم . من جا زدم خودمو و خودمو جا گذاشتم . 

درست تو روزایی که خسته بودم از رفت و آمدام اون داشت میرفت . پرسیده بودم چرا و اون دوری راه و بهونه کرده بود برای رفتن همیشگی . واسم مهم نبود چرا و چه کسی.  مهم من بودم و قلبی که زود عادت میکرد و جای خالی آدما حفره ی عمیقی درش ایجاد میکرد. من به خودشو صداش و وسایلاش نگاه میکزدم و مطمئن بودم بعد از رفتنش غم عمیقی منو در بر میگیره و هر روز با غصه سوال تکراری " چرا میری ؟ " رو تکرار میکردم و اون دلیل میاورد و من با لجاجت تمام رفتنش و تمام دلایلش رو زیر سوال مییردم و حالا میفهمم آدما بندگی کوچیکی از کلمه ی " ترجیح " دارن و اون رفتن و به موندن ترجیح داده بود . درست مثل منی که گفتنش رو به نگفتنش ترجیح میدم . ترجیح میدم بگم کسی تصمیم به رفتن گرفته بود که من بهش عادت کرده بودم و از رفتنش بت غم انگیز ترسناکی ساخته بودم . روزها میگذشت و هر روز به روز رفتنش نزدیک تر میشد.  

به خودم که اومدم دیدم ترک شدن همون کابوسیه که دارم ازش فرار میکنم و منطق بی فکر من بهم درگوشی میگه که قبل از ترک شدن ترک کن . و من هم همین کارو کردم . یک روز از خواب بیدار شدم و مسیرم و کج کردم از راه همیشگی و دیگه ندیدمش . دیگه تصوراتم از نبودن اون تو جای همیشگیش بی معنی شده بود چرا که تصویر حک شده تو ذهنم از آخرین دیدار مثل همیشه ی قبل تر ازون بود .

من رفتم و ترسام و غصه هامو به فراموشی سپردم . دیگه ندیدمش . راهمون شبیه هم نبود برای برخوردای اتفاقی . من حتی تو روزمرگی هام خودش رو هم فراموش کرده بودم.  تنها یادگاری هم هدیه ی کوچیکی بود که ته کیف قدیمیم جا خوش کرده بود و من حتی اون هدیه هم فراموش کرده بودم. 

فراموش کزده بودم تا همین دیروزی که کسی سلامش رو به من رسونده بود . سلامش به من رسید و خودش مثل جرقه ای که مدت ها بوده خاموش گوشه ای منتظر نشسته بوده تا آتیش بگیره تو ذهن من روشن شد و تموم نمیشه . تموم نمیشه که خوابیدم و خوابش و دیدم و اون خواب تو سرم هی تکرار میشه .

تموم نمیشه که من فراموشی گرفته حالا و همین جا گفتنش و به نگفتمش ترجیح میدم که شاید دوباره به دست فراموشی سپرده شه.