فی الواقع

Clay: I dont undrestand why peaple love peaple who arent good for them
Hannah: I dont know what to tell you. We dont know choose we fall for
Clay: yeah, tell me about it.
 
دیالوگ

میدونی؟ حداقل بعدها که ازین روزا گذشت، من میتونم ادعای اینو داشته باشم تو سختیات و تنهاییات پیشت بودم . میتونم ادعای اینو داشته باشم که این من بودم که سعی کردم برات کاری کرده باشم .
تلخ این بود که همین امروزی که لرزش دستام و بغض گلوم و سوزش چشمام به من حسی جز حقارت نداده بودن و باید میبودی نبودی .