فی الواقع

به حرمت تمام امید و اعتمادات و اعتقاداتی که به تو بسته شد و لجوجانه رها نشد ، در همین شب های اشک ریزان و غم پرورم که تنها تو دست آویز منی هستی که جز تو آغوشی پیدا نمیکند و نگاهش بسته شده به یک خرده نگاه تو ؛ به حرمت آه ها و اندوه های خفه شده در نطفه ای که ایمان بسته به تو ، به حرمت طنابی که از دلم به تو وصل بود و به تار رسید و پاره نشد ، به حرمت تمام قول و قرار های بینمان ،

کمی ، تنها کمی میان این بی کسی ها بغلم کن و آرام میان گوش هایم بگو که با منی . بگو که نترسم . بگو که رهایم نمیکنی . کمی ، تنها کمی خداوار بغلم کن...