فی الواقع

میگه خدا تو قلبای شکسته س و من نشستم به بند زدن این شکستنیه هزار تکه و برنامه ی دست روی زانوهام و گذاشتن و واسه امیدای دوباره بسته به تو میریزم .

بعد ، تو میدونی که من دیگه هیچی و هیچی و هیچی ندارم غیر همین امیدای بسته به تو؟

میدونی که تو تنها دست آویز منی واسه تموم نیم قدم نیم قدمایی که برداشته میشه ؟ میدونی؟

اگه میدونی که میدونم که میدونی کاری بکن و در گوشم بگو که اشک ریختن و بس کنم .