فی الواقع

من و تو چی میدونیم مگه؟ چی از سرمون میگذره که دلمونو درد میاره؟ چی میدونیم؟ چی میفهمیم؟تموم شده. تموم دوره های خوش وخوب تموم شده. برگشتیم به توهم های قبلی . به رنگین کمونای دروغی . چی میدونیم؟ چی میفهیم ؟ سرمون درد میکرد واسه رسیدنمون به پرتگاه و حالا که رسیدیم داریم چیکار میکنیم؟ با گریه زل زدیم ب بلندیا و چیو طلب میکنیم؟ تو چی میفهمی؟ من و تو چی میفهمیم؟ چی میدونیم از درد استخونایی که جونت و به لبت میکشونن و موقع بالا اوردنش مجبور به قورت دوبارش میکنن ؟ چی میدونیم از به فنا رفتن آرزوهای دور و دیرینه مون؟ من و تو از هم چی میدونیم ؟ چی میدونیم که زل میزنیم به چشمای همو واسه فرارمون نقشه میچینیم؟
قلبامون درد میگیره و تنهامون میزارن.  عاشق عشقاشون میشن و من و تو رو ب حال خودمون میزارن.  دست من و تو رو تو دست هم میزارن و چیزی نمیدونن . اخه مگه اونا چی میدونن؟ چی میدونن مگه ؟ از کابوسای نصفه شبمون چیزی میدونن؟ از پیرزن چادر به سری که تو خوابامون بالا سرمون نشسته و فاتحه میخونه خبر دارن؟ از ترسامون! از ترسامون خبر دارن؟ میدونن ترس برمون میداره دستامون میلرزه و حتی نمیتونیم دستای همو بگیریم واسه دلگرمی؟ میدونن قلبمون تند میزنه گریمون میگیره ؟ اونا چی میدونن؟ من و تو چی میدونیم؟
اونا هیچی نمیدونن . ماها هیچی نمیدونیم . من و تو هیچی نمیدونیم.  هیچکی هیچی نمیدونه
.