فی الواقع

آذین، دوستمو میگم، راه افتاده تو خیابون و دست بچه های کار و گرفته و به فکر افتاده که کمکشون کنه و یه کمپین راه انداخته و کمک میگیره واسه اون بچه ها.  امروز سه تاشون و برده بود فست فودی و آرزوی خوردن پیتزا رو براشون محقق کرده بود . از هر کدومشون آرزوهاشون و پرسیده بود و از بقیه برای اجابتشون کمک خواسته بود.  لباس خریده بود.  عروسک خریده بود . پول ویزیت دکتر داده بود.  التماس دعای شفا خواسته بود . قربون صدقه رفته بود . تموم اینا رو هم شیر کرده بود واسه بقیه.  

یکی خیلی فیلسوفانه بهش گفته بود تو  با این کارات بوی بهشت میدی .  یکی خندیده بود و گفته بود دمت گرم.  یکی اشک تو چشماش جمع شده بود و فیش انتقال وجهشو نشونش میداد و میگفت خدا پشتت.  

خیلی با خودم کلنجار رفتم . هیچی نگفتم.  هیچ عکس العملی نشون ندادم.  هیچی رو تایید و رد نکردم.  نشستم تو تنهایی های خودم فکر کردم و کلافه وار به این فکر کردم که باید چند تا گل کاشت؟ چند تا گل و بعد کاشتن آب و نور داد؟ چند تا گل و حصار کشید از دست علفای هرز؟ باید تا چند شمرد و دلخوش شد؟ باید تا چند شمرد؟ واسه رسیدن بهار تا چند شمرد ؟ تا چند...