فی الواقع

ماها نیستیم . واقعیتشم بخوای هیچ وقت نبودیم.  تو واسم مثال شاه پریون بزن.  نبودم.  نیستم.  واسم از قصه ی پریا بگو و مثل همیشه  سوالم و بی منطق جواب بده که  "معلومه پریاهمیشه قصه دارن، قصه ی پر غصه دارن" .  ندارن.  نداریم.  ندارم.  قصه ای ندارم. تموم غصه هامون بی قصه بوده . ماها حتی دریایی هم نداریم . بی آسمون پی دریا گشتیم و پیدا نکردیم.  با دیوای بد کاری نداشتیم. شاه قصه ها رو نخواستیم . حتی از دور هم نگاهشون نکردیم.آرزوشون هم به دل هامون نبردیم. دستامون و گرفتن و " دچارم به سحر پری خانه ات ،ب افسان نامت؛ به افسانه ات " تو گوشامون زمزمه کردن و با خیال قشنگ تر از پریای دیگه بودنمون رهامون کردن. یه گوشه ی آروم نشستیم و حسرتامون و خوردیم . بیت به بیت از شعرای حافظ و سعدی رد شدیم و  به پریای شاهنامه  کاری نداشتیم . 

ماها نیستیم.  واقعیتشم بخوای هیچ وقت نبودیم.  ماها هیچ وقت وسط هیچ دریا و آسمون و قصه ای نبودیم . فرهاد و به شیرینش سپردیم و مجنون و به لیلاش . ماها هیچ عاشق بین کتاب و شعری ام نداشتیم . 

ماها نیستیم.  ماها هیچ وقت وسط قلب کسی نیستیم.  واقعیتشم بخوای ، هیچ وقت نبودیم ...