فی الواقع

قبلترا ، خیلی قبلترا ، اون وقتایی که تو دوران صورتی پوشیه مدرسه رفتن بودم، یه بار میخواستم برم پیش مشاور مدرسه و برای اولین بار باهاش حرف بزنم و سوالی رو که تو همون عوالم بچگی تو سرم پیدا شده بود و ازش بپرسم . رفتم و بهش گفتم خانم فلانی؟ من دو تا دوست دارم به اسم ایکس و ایگرگ . ایکس از ایگرگ با خداتره . نماز خون تره . در کل "معتقد" تره! خیلی بیشتر . اما چرا همیشه نمره های ایگرگ بیشتره ؟

بگذریم که اولش چشماش گرد شد و از سوالم متعجب خیره ی من بود . اما یکم بعد که تونست سوالم و هضم کنه سعی کرد جوری با زبون خودم و اندازه ی فهم اون موقع خودم بهم بگه این موضوع به خیلی چیزای دیگه ای بستگی داره و عامل نمره ی بالا داشتن و نداشتن یه نفر فقط اعتقادی که به خدا داره نیست .

من اون موقع ها وسط کشف خدای خودم بودم . وسط پیدا کردن یه معجزه از طرف اون تا به خودم ثابتش کنم . تا ی رد محکمی ازش ببینم که اگه جایی از زندگیم کمش آوردم مدام به خودم تلنگر بزنم که من فلان وقت و فلان جا ازش ردی دیدم و  بودنش و درک کردم و باور

خیلی گشتم . خیلی منتظر موندم . تا اینکه ی جایی از روزای زندگیم که حتی خودمم نمیدونم کجاش بود و کدوم روزش ، با خودم قرار گذاشتم که تو باورش کن. هر چی که شد تو بهش باور داشته باش . هی به خودم تلنگر زدم که هی فلانی! تو داریش! باورش داری! بهش اعتقاد داری! تو کسی رو داری که مهربونه و مهربون بودنش تو تصورات تو جا نمیشه . خیلی روزا بود که این جمله رو با خودم تکرا ر کردم . که نا امید میشدم و هیچ دری رو به سمت خودم باز نمیدیدم و یک آن ب خودم میومدم که به خودت بیا! تو کسی رو داری که مهربونیش و بخشندگیش حتی تو تصوراتت جا نمیشه! بعد حتی با فکر کردن به داشتن چنین خدایی قلبم آروم میشد.

شده دفعاتی که ازش وقوع اتفاقاتی رو بخوام و بعد از اتفاق نیفتادناشون خیلی متحیر و غمگین ازش بپرسم چرا؟ چرا ؟؟ بعد به زور به خودم بفهمونم که اون خداست . از حکمتایی سر در میاره که تو سر درنمیاری. تو نمیفهمی شون . پس بسپار به خودش . بعد خودم حرفام و از خودم قبول کردم و غمگین و غصه دار نشستم به انتظار گذشت زمانی که منو به درک یه قسمت کوچیکی از حکمتاش برسونه .

من حکمتا رو نفهمیدم به هزار و یک دلیلی که میتونه باشه و من حتی نمیتونم بفهمم کدوم یکی شون.

من سالها وسط یه جنگ درونی تو وجود خودم از خودم و خدام دنبال یه رد و نشونی از خودش گشتم و از خودش بار ها خواستم بهم یه نشونی واضح نشون بده که دلم به بودنش قرص باشه و مغز کم من هیج چیز غیر مستقیم و پر حکمتی رو نمیفهمه . تو تموم این سالها باهاش درد دل کردم و گفتم همه ی بنده هات مثل هم نیستن و یکی شون بین اون همه پیدا میشه که نسبت بهت سست باشه و ازت یه حضور پر رنگ بخواد . من ازش خواستم. اتفاق نیفتاد . یا افتاد و پر رنگیش با همه ی خوشرنگیش باز هم از فهم من کمتر بوده .

اما اتفاقای پر رنگ به عقل و مغز من تو تموم این دوران چیزی بود برعکس چیزی که خواستم . بار ها اتفاقاتی افتاد که من سست ایمان بین یه نزاع روانی درونی انگشت اتهامم میرفت سمت خدایی که باید پاسخگوی چراهایی میشد که مسببش منو از پا درآورده بود . اما باز هم بین تموم زمین خوردنایی که اتفاق می افتاد بلند میشدم و دست ب زانو هام میزاشتم و باز هم امید وار ب خودش ادامه میدادم   باز هم مهربونیش و بیشتر از تصوراتم میدونستم . باز هم میدونستم نگاهم میکنه و با لبخند منتظر منه تا دوستش داشته باشم و اون بیشتر از قبل دوستم داشته باشه .


من امشب فقط دلم میخواست بهش بگم من حواسم هست که تو طاقت درد کشیدن و رنج بنده هات و نداری  . میخواستم بهش بگم حواسم هست که تو حواست بهم هست . خواستم بهش بگم میدونم که تو رفیق کسایی هستی ک رفیقی ندارن .فقط خواستم بهش بگم واسم رفاقت کن . خواستم اینا رو بگم و جمله ها اشتباهی هجوم اوردن .