فی الواقع

هی مات و منگ میشم و هی فکرم میره جاهایی که دوست نداره بره و هی حالم خوش نیست و هی نفوس بد راهشونو پیدا میکنن و هی ته همه اینا با خودم تکرار میکنم که خدا نمیزاره... خدا نمیزاره اتفاقای بد بیفته... خدا خودش طاقت نمیاره...نمیزاره...