فی الواقع

حالا تو فرض کن در حال ساختن دیواری باشی که رویای تا ثریا رفتش مدام در مغزت رژه میرود .میسازی و میسازی و از یک جایی به بعد میبینی کج تر از چیزی که باید بالاتر و بالاتر میرود .

که نه بدانی کدام خشت را کج گذاشته ای نه بتوانی دیوار را خراب کنی و همت دوباره ساختنش را بکنی و نه حتی بتوانی رهایش کنی . تا ثریا دیوارت را کج میسازی و " میدانی " که داری کج میسازی و کاری از دستت برنیاید . خودت را مجبور به ساختن دیواری میکنی که کج ساختنش یک روزی آوار میشود روی سرت . "که در خود شکست آیینه ی باور من ".