فی الواقع

نمیبینی؟

هر قدمی رو از موقعی که من اون بچه کوچیک رو پل بودم برداشتم به خاطر این بوده که بهت نزدیک شم...

+دیالوگ_memoirs of a Geisha


++++چیه این زندگی؟؟

یکی باید بیاد دستشو بزاره رو شونه مو بهم بگه هی رفیق!چیکار داری میکنی؟ با خودت؟ با زندگیت؟

حتی بهترین و برند ترین لباسای دنیا باید اندازت باشن تا بهت بیان و مال تو باشن .

تو ک میفهمی چی میگم؟

An old  post:

دارم فکر میکنم. صرفن دارم فکر میکنم . ب تموم لحظه های تکراری ب این لحظه م . ب تموم وقتایی ک حس و حالم همین شکلی بوده . دارم تمومشون و دوره میکنم . همه چیو . ک چی میشه ک هر چند وقت ی بار این جوری میشم . این مدلی میشم . همه چیو گم میکنم . مدادمو گم میکنم.  کتابمو گم میکنم . عینکمو گم میکنم. دستامو گم میکنم . لامسه مو گم میکنم. بویایی مو گم میکنم . شنوایی مو گم میکنم . بینایی مو گم میکنم.  دلم! دلمو گم میکنم! من ... من حتی خودمم گم میکنم... تموم وجودمو با تموم تعلقات ممکنه ش گم میکنم! بعد میچرخم دور خودم...میگردم ک پیدا کنم! خودم دست خودم و میگیرم و با هم و دوتایی میگردیم دنبال خودم. صدام و میبرم بالا ک کجایی؟؟ دنبال صدام میگردم و گوشام و تیز میکنم دنبال شنوایی گوشام! چشم میچرخونم دنبال بینایی چشمام! عینک ب چشمام میزنم و میگردم دنبال عامل از بین رفتن ضعف نگام! من خودکار میزارم بین صفحه ی کتاب های عاشقانه و عشق یاد میگیرم و بازم میگردم دنبال قلم و کتابم! همه چیز هست و نیست . گم نیستن و من گمشون میکنم . پیدان! پیداشون نمیکنم. بعد ب خودم میام میبینم فکرم، چشمام، گوشام، صدام، تموم حسای وجودم پرت شده ی جای دیگه و حواسم نیست! جای دیگه ست . دلم جای دیگه ست . چشمم دنبال ی جای دیگه ست . دلم ب سمت هوایی میره ک اینجا نیست . من گم میشم . پیدا نمیشم . بغض میشم.  اشک نمیشم . حالم خراب میشه . خوب نمیشه . خوب نمیشم...

خوب نمیشم و میگردم و چرخ میخورم دنبال خودم . آهنگای مورد علاقه مو میزارم کنار و گوشم میره سمت آهنگایی ک شکل یکی دیگه ست . فیلمای مورد علاقم و پاک میکنم و میشینم ب خوندن پایه و اساس و تاریخچه و چند و چون ی سری فیلم ک شبیه من نیست و شبیه یکی دیگه ست . بعد  پلی شون میکنم و چشم میدوزم بهشون . مطالعاتم میاد بیرون از کتابای خودم و میشینم ب خوندن مورد علاقه های کسی ک مورد علاقه هاش شبیه من نیست! من فلسفه ها و منطقایی میخونم و سر از اعجاز اهرام ثلاثه ای درمیارم ک بود و نبود و نیست و هستش واسم مهم نیست!  رو میارم ب سر دراوردن از چیزایی ک سردراوردن ازشون تو مخیله ی من نیست. ب چیزایی فکر میکنم ک برای فکر من نیست! تبدیل ب چیزی میشم ک شکل من نیست.  ادمی میشم ک من نیست . تموم فکر و حواس و کارام دل میده ب دل دادنای کسی ک مال من نیست! مال من نیست و من از وقتی یادمه دوره ای خودمو گم کردم و جا گذاشتم پیش اون و هر دفعه ی چیزی از خودم و جا گذاشتم . ی تیکه ی کوچیک از خودم گم شده و دیگه پیدا نشده! من ذره ذره دارم از خودم کم میشم . من از وقتی یادمه کم شدم از خودم! از وقتی فکرم کار میکنه سرگیجه گرفتم واس پیدا کردن خودم . ک ب ازای هر بار سنگین شدن قلبم بغض شدم و اشک نشدم و قلبم سنگین تر از بار قبل شده! هر بارم دور تر و دور تر شدم نسبت ب تیکه های گم شدم  . هر بارم شبیه تر شدم نسبت ب خودمی ک خودم نیستم و  خودمی ک پیش یکی دیگه ست ... خودمی ک گم میشم پیش اون و پیدا نمیشم پیش اون...



+ این نوشته تو سال 95 ثبت شده . خب واقعا من چیزی ازش یادم نمونده . یادم نمیاد چرا نوشتمش . به یاد کی نوشتمش . دلم غصه ی چی و کی رو داشت که نوشتمش . مطمئنم تمام کارا و فکرایی ک توش نوشتم ازم سر زده ولی نمیدونم چرا و کی و کجا و حتی نمیدونم کارام از فکر چه کسی منشا گرفته بوده . ولی اینکه غصه ش از دلم رفته باشه؟ اینطور فکر میکنی؟ بزار برات توضیح بدم...

 تو فکر کن زخم به تنت خورده باشه . هر روز . به هر دلیل . ماه ها و سال ها بگذره و تو دردات یادت بره . زخمات یادت بره . ولی منکر ردی ک ازون زخما رو تنت جا مونده ک نمیتونی بشی . جای زخمایی رو تنت میمونه ک تو یادت نیست چه وقت و ب چه علت اتفاق افتادن . ولی هستن . تا همیشه باهات هستن .

 


+ هر چند؛ امیدوارم این مقطعی که الان وجود داره همین جوری بگذره و از یاد بره .یادم بمونه دردی هست . ولی علتش یادم بره.

میخام یه اصلاحیه ب تموم نوشته های اینجا بزنم .
All of them are bullshitttttt
Ok?
Bullshitttttttt

خدایا

ب حق همین صبحی که ظهر غم انگیزی را در پیش دارد،

تمام غم ها و ناراحتی ها و گرفتاری ها و مریضی ها و تمام اتفاق های ناخوشایندی که اتفاق افتادنشان حتمی ست،

از او بگیر و ب من بده .

من صبر و تحمل و طاقت کمی برای تحمل رنج ها دارم .اما راضی ام به تحمل تمامشان در حین آرامش او.

What is this fucking world

دیگه نمیشه اینجا نفس کشید . دیگه اینجاها هوای کافی نیست . هیچیش اندازه من نیست و فاک به این زندگی که گاها فکر میکنم شاید من اندازه ش نیستم . اوضاع عوض شده و چیزی برای موندن نیست. هی با خودم میگم باید برم و باید ترک کنم . باید اینجا و همه تعلقات مادی و معنویش و ترک کنم . باید برم و دوباره با خودم مرور کنم که چی شد و چیکارا کردم و بعد همشون رو به قهقهرا بفرستم . من ظرفیتم برای موندن هام تموم شده . آره ... گاها یادم میره باید برم و بعد یه تلنگر بی ارزش و ثانیه ای منو میبره و میکشونه تو خودم و تبدیل میشم به یه جنین نه ماهه که زور میزنه خودشو بکشه بیرون ازون تگنای طاقت کش . خیلی صبر کردم برای فرصتی که رفتن و برام آسون کنه . پیش اومد.نرفتم. موندم و به دلم صابون بهتر شدن اوضاع رو زدم و باز هم تکرار میکنم که فاک به این زندگی که هیچ جاییش اندازه هاش درست نیست.  موندم و بار ها خودمو لعنت کردم برای موندنای بی دلیل . ولی حالا باید رفت.  همین حالایی که حتی هوای موندنم نیست و بوی گه موندگی همه جا رو گرفته . چرا نباید برم وقتی روحم خیلی وقته که دیگه اینجا نیست . دلخوشی های قدیمی مردن و کسی که باید ، دست منو برای موندن نگرفته و حتی وادارمم نمیکنه برای موندن.

بغض و اشک چیز روتینی میشه برات وقتی همه آدما و چیزایی که دوست داری داشته باشی ؛ قبل ترها توی مشتت بودن و حالا چیزی ازشون برات نمونده.  حالا تنها کاری که ازشون برمیاد یه آغوش پر بغض و یه ببخشید بی ثمره . چه انتظاری میشه داشت وقتی حتی آدما و خودت هم دیگه اندازه هم نیستید و کاری برای هم نمیتونید بکنید؟ از دست رفته ها از دست رفتن و بجز باور برنگشتنشون چیز دیگه ای نداریم .

من باور کردم . رفتن آدما رو باور کردم و حالا به این باور رسیدم که باید برم. زندگی مرحله ی پرتی رو داره میگذرونه و من باید خودمو آماده کنم و تموم این بند و بساط خاک گرفته رو با خودم جمع کنم و ببرم. کسی هر روز حس ششمش از نبودن و نموندن منو واسم تکرار میکنه و من میخندم و یه نه بزرگ حواله ش میکنم و کیه که بدونه من تو این بی هوایی دارم قاتل خودم میشم و باید خودمو نجات بدم و وای بر من که سست تر ازونم که همت کنم واسه بستن چمدونای رفتن .

فرق کرده اوضاع .گفته بودم غصه های بدی میخورم و خب نباید اینو به حساب واکنشای یهویی و افسردگیای لحظه ای میذاشتیم. چون غصه های بد تبدیل شدن به چیزای خیلی بدتری . دارن منم بد میکنن و من دیگه هیچ چیز خوبی واسه مقابله ندارم . دیگه هیچ چیزی ندارم.  

کسی برام پیام فرستاده بود که من کمکت میکنم . نمیذارم چیزی مثل قبلش بمونه و همه ی اون آدم بدا رو از زندگیت حذف میکنم و بدیاشونو از بین میبرم . پیش من واسه اون خط و نشون کشیده بود و دندون و چاقو تیز کرده بود براش . شنیده بودم و هیچ اعتنایی نکرده بودم و فقط منتظر مونده بودم . موعدش رسیده بود و اون کاری نکرده بود . منم از هوای نفس کشیدنم کم و کمتر شده بود .

من باید برم . باید ازین برزخ لعنتی گورمو گم کنم و ته این سردرگمیا رو پیدا کنم و خودمو تبعید کنم همونجا.  باید برم. باید ترک کنم .

بیشتر ازین نمیشه توی برزخ معطل موند؛ حتی اگه ایستگاه بعدی جهنم باشه .

+دبالوگ

و باز هم این چرخه های تلخ ادامه پیدا میکنه و رفتن و فرار بهترین راه حل به نظر اومدس . من گفته بودم . گفته بودم که رفتم . گفته بودم که خیلی وقته که رفتم . گفته بودم ازم دلیل رفتنم رو نپرس چون من خیلی وقته که رفتم . سردمه و هیچ کسی برای سوال تکراریه "حالا چیکار باید بکنیم؟" هیچ جوابی نداره و وای ز دردی که درمان ندارد.

"همیشه تصمیم های جدی به دنبال پشیمونی های جدی تر گرفته میشن"