فی الواقع

"مدام از خودم میپرسم این زخم های آشکار و پنهان چگونه درمان میشوند و کی بحران به پایان میرسد؟"

آدما چه جوری گریه میکنن که غصه هاشون آب میشه؟

بهم بگو .

آخه اون غصه های بدی میخورد .

غصه های خیلی بدی میخورد .



+طاقت و صبر و قرارم

 دلم و یار و دیارم

Clay: I dont undrestand why peaple love peaple who arent good for them
Hannah: I dont know what to tell you. We dont know choose we fall for
Clay: yeah, tell me about it.
 
دیالوگ

میدونی؟ حداقل بعدها که ازین روزا گذشت، من میتونم ادعای اینو داشته باشم تو سختیات و تنهاییات پیشت بودم . میتونم ادعای اینو داشته باشم که این من بودم که سعی کردم برات کاری کرده باشم .
تلخ این بود که همین امروزی که لرزش دستام و بغض گلوم و سوزش چشمام به من حسی جز حقارت نداده بودن و باید میبودی نبودی .

ازم بپرس تهوع یعنی چی ،

تا برات تکرار کنم که " تکرار "

شاید به هر کس بگی معنوی ترین لحظه ی زندگیت چی بوده ، چیزای مختلفی به ذهنش برسه برای گفتن. و یا شاید هم پیش زمینه ی خاصی برای جواب این سوال نداشته باشه .

ولی من یه جواب پر رنگ دارم و مطمئنم پر رنگیش تا هستم برام کمرنگ نمیشه .

تو که میدونی کدوم لحظه رو میگم؟

اون روزا من ترسناک ترین روزهای عمرم و سپری میکردم . روزایی که ترس تموم وجودمو گرفته بود و من تو اوج بی پناهیام رو اورده بودم به چهل روزه های زیارت عاشورا و عهد. و این بین چیزی که از ذهن و زبونم دور نمیشد آیه هایی بود از بقره . آیت الکرسی. من میترسیدم و به خودم میلرزیدم و آیت الکرسی ورد زبونم بود و با خودم میگفتم خدای این آیه ها علت این ترسا رو از من میگیره و قلب منو آروم میکنه .

تو که میدونی از چیا حرف میزنم؟

یه شب خوابیدم و صبحش مثل بقیه روزا از خواب بیدار نشدم. صبح علی الطلوع بود و بین خواب و بیداریام چیزی شبیه به اذان دم غروب که از مسجد پخش میشه تو گوشم میچیده بود . اذان نبود ولی .یکی انگاری داشت از پشت تموم بلندگوهای مسجد محل همون چند آیه رو با قشنگ ترین صدا و لحن میخوند و من بین همون خواب و بیداریام باهاش تکرارش میکردم . چشمام بسته بود و آیت الکرسی بین لبام چرخ میخورد و من میشنیدم و به خودت قسم که اون صدا و حس هنوزم برام زنده س .چشم که باز کردم خونه ساکت تر از همیشه بود و من تو چشمای خواب بقیه دنبال بیداری ناشی از اون صدای بلند بودم . اما چنین خبری نبود . چند دقیقه گذشت تا به خودم اومدم و به خودم فهموندم فقط خواب بوده و قلبم ریخته بود ازین حس سر صبحی و با خودم فکر کرده بودم تو باعث این حسی و نگاه کردی به قلبم و خواستی ترسام و از من بگیری .

نگرفتی. حالا مدت ها از اون روز میگذره و تمام پناه. اوردنای من به تو هیچ نتیجه ای نداشته و تو فهمیدی دارم از تو امید میبرم و نخواستی نشون بدی این پناه عبث نیست .

من هنوز ترسام و یدک میکشم و تو خودت میدونی و میبینی که دیگه از بین رفتنی نیستن و هیچ کاری نکردی . 

همه ی اینا رو گفتم واسه یه علت . همه ی اینا رو گفتم که تهش یه چیز و بهت بگم. خواستم قسم بخورم به همون لحظه ای که بین خواب و بیداریام بهترین لحظه و شاید بشه گفت عمیق ترین لحظه ی زندگی منو ساخت و آرامشی بهم داد که هیچ چیز دیگه ای نداد .خواستم به قشنگی اون لحظه و حال خوبی که از اوهام نگاه تو بهم دست داد قسم بخورم . قسم بخورم که اتفاقی که از فردا به بعدم میخواد اتفاق بیفته تظاهر به من قبل تر ازینه و تو هیچ نقشی توش نداری و خودت بهم یاد دادی هیچ نیت زندگیمو وصل تو نکنم . چون تو خودت بودی که اینو بهم فهموندی و یادم دادی .

هر چند

که هر بار کفر گفتم ترسی به ترسام اضافه شده . ولی مگه چاره ای هست .

اون خیلی احمق بود .

هر وقت فکر میکرد یه کار خوبی کرده بغض میکرد . غصه ش میگرفت . اشکاشو پنهونی میریخت و دلش به حال خوبیاش میسوخت .احمق بود . نبود؟

 13reason why

سریال داستان دختریه که خودکشی میکنه و تو اون 13 دلیل که اونو متقاعد کرده برای خودکشی رو تعریف میکنه.

نمیخوام شبیه تینیجرهای تحت تاثیر قرار گرفته رفتارکنم . نمیخوام باهاش عمیقا همزادپنداری کنم و آه از ته دل بکشم که آره! میفهممش.

نمیخوام شبیه هفده سالگی هام که عملا برام اتفاق افتاده بود چنین شرایطی که تحت تاثیر یک خودکشی ، منم شب ها و روزها به این رفتار فکر کرده بودم و تا پای عمل بهش رفته بودم باشم .

نمیخوام آه و ناله کنم و باز تکرار میکنم که نمیخوام حداقل پیش خودم شبیه تحت تاثیر قرار گرفنه ها باشم.

فقط یه چیز و میخوام بگم


هانا 13 دلیل داشت برای اینکه خودشو بکشه. 13 دلیل پیدا کرد که خودشو قانع کنه که عملی به اسم خودکشی رو انجام بده.

اما من میخوام از خودم حرف بزنم . از خودم که همین حالا و تو همین لحظه میتونم سیزده دلیل و علت نام ببرم که قانع کننده ی من برای دست به خودکشی زدن نیست .

بلکه تموم اون دلایل هستن که به خودی خود دارن منو میکشن. همین .

+هیچ وقت اون قلعه ی شیشه ای رو نساختیم

_نه، ولی اوقات خوبی رو صرف طراحیش کردیم

  The glass castle




میشه این فیلم و دید و با دیدن صحنه ی آخر فیلم ناباورانه بهش فکر کرد و اشک ریخت و  نگاه عمیقی به زندگی کرد .

من گاها غصه های بدی میخورم

غصه های خیلی بدی میخورم

بعد کم کم تو خودم حل میشم و تموم میشم و تموم غصه های بدم میمونن که عجیب شکل منن .

اون هر وقت از چیزی ناراحت و غمگین و یا حتی عصبانی بود دلش میخواست بالا بیاره . فکر میکرد اینجوری حسای بدش رو هم بالا میاره و تموم میشن و میرن .

هر وقتم حالت تهوع داشت از دست همه چی و همه کی ناراحت و غمگین و عصبانی بود. 

تهوع رابطه ی مستقیمی با زندگی اون داشت . 


+من که سفت زدم مونده خب هنوز کبودیش

    لیتو_میام بالا سرت