فی الواقع

What is this fucking world

تو ناخودآگاه من حسی در حال رشد هست که نمیتونم منشا خاصی براش پیدا کنم . چیزی داره همه وجود منو تو خودش حل میکنه که شبیه هیچ چیز تکراری ای نیست .
آلزایمر . کلمه ای که نه به تلفظش بلکه به تمامش احتیاج دارم .
چیزی در حال رشده. از مغزم سر چشمه میگیره و به قلبم میرسه و تمام جوارح و در بر میگیره و در نهایت به شکمم میرسه. بزرگ و بزرگ تر میشه و قابلیت های جدیدتری پیدا میکنه. با چشمای سرخش زل میزنه به من و گرز به دست فرمان میده. فرمان میده و زندگی بی رنگ تر میشه.
گذشته . گذشته تبدیل به آزار دهنده ترین نقطه دنیا میشه. از تلخ ترین خاطرات تا خوش ترینش . حتی بی معنی ترین . پر کردن یه لیوان آب برای خوردن . به یاد آوردن رمز کارت بانکی.  صدا زدن اسم دوستی.  به یاد اوردن کسی . ثانیه هایی که طی میشن.  تموم میشن . حتی همینایی که دارن میگذرن .آره درست شنیدی.  آزار دهنده . و کلمه ی دیگه ای براش نیست .
غده ها و توده های در حال رشد و غرورای بیجا و صداهای خفه شده . تصمیم به رفتنای یهویی . بار سفر بستنای یهویی تر .باز کردن چمدونا و کنار گذاشتناشون برای یه روز بهتر.  و خب کجاست اون یه روز بهتر؟
هوا گرمه و سرد نمیشه .من از چرت زدنای نشسته بیزار بودم تمام عمر و به خودم اومدم و دیدم خستگی بلای بیزاری با خودش میاره .خستگی هم در حال رشده .

غده ها و توده ها و سرطان های بدخیمه مغزی . سکته های ناقص قلبی . زبونه لکنت گرفته و شجاعتای اعدام شده .

چیزای خیلی عجیبی تو من در حال رشدن .  

دیگه نمیشه اینجا نفس کشید . دیگه اینجاها هوای کافی نیست . هیچیش اندازه من نیست و فاک به این زندگی که گاها فکر میکنم شاید من اندازه ش نیستم . اوضاع عوض شده و چیزی برای موندن نیست. هی با خودم میگم باید برم و باید ترک کنم . باید اینجا و همه تعلقات مادی و معنویش و ترک کنم . باید برم و دوباره با خودم مرور کنم که چی شد و چیکارا کردم و بعد همشون رو به قهقهرا بفرستم . من ظرفیتم برای موندن هام تموم شده . آره ... گاها یادم میره باید برم و بعد یه تلنگر بی ارزش و ثانیه ای منو میبره و میکشونه تو خودم و تبدیل میشم به یه جنین نه ماهه که زور میزنه خودشو بکشه بیرون ازون تگنای طاقت کش . خیلی صبر کردم برای فرصتی که رفتن و برام آسون کنه . پیش اومد.نرفتم. موندم و به دلم صابون بهتر شدن اوضاع رو زدم و باز هم تکرار میکنم که فاک به این زندگی که هیچ جاییش اندازه هاش درست نیست.  موندم و بار ها خودمو لعنت کردم برای موندنای بی دلیل . ولی حالا باید رفت.  همین حالایی که حتی هوای موندنم نیست و بوی گه موندگی همه جا رو گرفته . چرا نباید برم وقتی روحم خیلی وقته که دیگه اینجا نیست . دلخوشی های قدیمی مردن و کسی که باید ، دست منو برای موندن نگرفته و حتی وادارمم نمیکنه برای موندن.

بغض و اشک چیز روتینی میشه برات وقتی همه آدما و چیزایی که دوست داری داشته باشی ؛ قبل ترها توی مشتت بودن و حالا چیزی ازشون برات نمونده.  حالا تنها کاری که ازشون برمیاد یه آغوش پر بغض و یه ببخشید بی ثمره . چه انتظاری میشه داشت وقتی حتی آدما و خودت هم دیگه اندازه هم نیستید و کاری برای هم نمیتونید بکنید؟ از دست رفته ها از دست رفتن و بجز باور برنگشتنشون چیز دیگه ای نداریم .

من باور کردم . رفتن آدما رو باور کردم و حالا به این باور رسیدم که باید برم. زندگی مرحله ی پرتی رو داره میگذرونه و من باید خودمو آماده کنم و تموم این بند و بساط خاک گرفته رو با خودم جمع کنم و ببرم. کسی هر روز حس ششمش از نبودن و نموندن منو واسم تکرار میکنه و من میخندم و یه نه بزرگ حواله ش میکنم و کیه که بدونه من تو این بی هوایی دارم قاتل خودم میشم و باید خودمو نجات بدم و وای بر من که سست تر ازونم که همت کنم واسه بستن چمدونای رفتن .

فرق کرده اوضاع .گفته بودم غصه های بدی میخورم و خب نباید اینو به حساب واکنشای یهویی و افسردگیای لحظه ای میذاشتیم. چون غصه های بد تبدیل شدن به چیزای خیلی بدتری . دارن منم بد میکنن و من دیگه هیچ چیز خوبی واسه مقابله ندارم . دیگه هیچ چیزی ندارم.  

کسی برام پیام فرستاده بود که من کمکت میکنم . نمیذارم چیزی مثل قبلش بمونه و همه ی اون آدم بدا رو از زندگیت حذف میکنم و بدیاشونو از بین میبرم . پیش من واسه اون خط و نشون کشیده بود و دندون و چاقو تیز کرده بود براش . شنیده بودم و هیچ اعتنایی نکرده بودم و فقط منتظر مونده بودم . موعدش رسیده بود و اون کاری نکرده بود . منم از هوای نفس کشیدنم کم و کمتر شده بود .

من باید برم . باید ازین برزخ لعنتی گورمو گم کنم و ته این سردرگمیا رو پیدا کنم و خودمو تبعید کنم همونجا.  باید برم. باید ترک کنم .

بیشتر ازین نمیشه توی برزخ معطل موند؛ حتی اگه ایستگاه بعدی جهنم باشه .

+دبالوگ

و باز هم این چرخه های تلخ ادامه پیدا میکنه و رفتن و فرار بهترین راه حل به نظر اومدس . من گفته بودم . گفته بودم که رفتم . گفته بودم که خیلی وقته که رفتم . گفته بودم ازم دلیل رفتنم رو نپرس چون من خیلی وقته که رفتم . سردمه و هیچ کسی برای سوال تکراریه "حالا چیکار باید بکنیم؟" هیچ جوابی نداره و وای ز دردی که درمان ندارد.

"همیشه تصمیم های جدی به دنبال پشیمونی های جدی تر گرفته میشن"

"من کینه هامو دوست دارم.مثل حیوونای کوچیک خونگی به همشون میرسم. "

 +دیالوگ

"مدام از خودم میپرسم این زخم های آشکار و پنهان چگونه درمان میشوند و کی بحران به پایان میرسد؟"

Clay: I dont undrestand why peaple love peaple who arent good for them
Hannah: I dont know what to tell you. We dont know choose we fall for
Clay: yeah, tell me about it.
 
دیالوگ

میدونی؟ حداقل بعدها که ازین روزا گذشت، من میتونم ادعای اینو داشته باشم تو سختیات و تنهاییات پیشت بودم . میتونم ادعای اینو داشته باشم که این من بودم که سعی کردم برات کاری کرده باشم .
تلخ این بود که همین امروزی که لرزش دستام و بغض گلوم و سوزش چشمام به من حسی جز حقارت نداده بودن و باید میبودی نبودی .

ازم بپرس تهوع یعنی چی ،

تا برات تکرار کنم که " تکرار "

شاید به هر کس بگی معنوی ترین لحظه ی زندگیت چی بوده ، چیزای مختلفی به ذهنش برسه برای گفتن. و یا شاید هم پیش زمینه ی خاصی برای جواب این سوال نداشته باشه .

ولی من یه جواب پر رنگ دارم و مطمئنم پر رنگیش تا هستم برام کمرنگ نمیشه .

تو که میدونی کدوم لحظه رو میگم؟

اون روزا من ترسناک ترین روزهای عمرم و سپری میکردم . روزایی که ترس تموم وجودمو گرفته بود و من تو اوج بی پناهیام رو اورده بودم به چهل روزه های زیارت عاشورا و عهد. و این بین چیزی که از ذهن و زبونم دور نمیشد آیه هایی بود از بقره . آیت الکرسی. من میترسیدم و به خودم میلرزیدم و آیت الکرسی ورد زبونم بود و با خودم میگفتم خدای این آیه ها علت این ترسا رو از من میگیره و قلب منو آروم میکنه .

تو که میدونی از چیا حرف میزنم؟

یه شب خوابیدم و صبحش مثل بقیه روزا از خواب بیدار نشدم. صبح علی الطلوع بود و بین خواب و بیداریام چیزی شبیه به اذان دم غروب که از مسجد پخش میشه تو گوشم میچیده بود . اذان نبود ولی .یکی انگاری داشت از پشت تموم بلندگوهای مسجد محل همون چند آیه رو با قشنگ ترین صدا و لحن میخوند و من بین همون خواب و بیداریام باهاش تکرارش میکردم . چشمام بسته بود و آیت الکرسی بین لبام چرخ میخورد و من میشنیدم و به خودت قسم که اون صدا و حس هنوزم برام زنده س .چشم که باز کردم خونه ساکت تر از همیشه بود و من تو چشمای خواب بقیه دنبال بیداری ناشی از اون صدای بلند بودم . اما چنین خبری نبود . چند دقیقه گذشت تا به خودم اومدم و به خودم فهموندم فقط خواب بوده و قلبم ریخته بود ازین حس سر صبحی و با خودم فکر کرده بودم تو باعث این حسی و نگاه کردی به قلبم و خواستی ترسام و از من بگیری .

نگرفتی. حالا مدت ها از اون روز میگذره و تمام پناه. اوردنای من به تو هیچ نتیجه ای نداشته و تو فهمیدی دارم از تو امید میبرم و نخواستی نشون بدی این پناه عبث نیست .

من هنوز ترسام و یدک میکشم و تو خودت میدونی و میبینی که دیگه از بین رفتنی نیستن و هیچ کاری نکردی . 

همه ی اینا رو گفتم واسه یه علت . همه ی اینا رو گفتم که تهش یه چیز و بهت بگم. خواستم قسم بخورم به همون لحظه ای که بین خواب و بیداریام بهترین لحظه و شاید بشه گفت عمیق ترین لحظه ی زندگی منو ساخت و آرامشی بهم داد که هیچ چیز دیگه ای نداد .خواستم به قشنگی اون لحظه و حال خوبی که از اوهام نگاه تو بهم دست داد قسم بخورم . قسم بخورم که اتفاقی که از فردا به بعدم میخواد اتفاق بیفته تظاهر به من قبل تر ازینه و تو هیچ نقشی توش نداری و خودت بهم یاد دادی هیچ نیت زندگیمو وصل تو نکنم . چون تو خودت بودی که اینو بهم فهموندی و یادم دادی .

هر چند

که هر بار کفر گفتم ترسی به ترسام اضافه شده . ولی مگه چاره ای هست .