فی الواقع

من یه دسته گل نرگس تو دستام داشتم . روزها و ماه ها و سال ها گذشته بود و من بالاخره تو دستام عطر نرگس و یدک میکشیدم . خیابونا همون خیابونا بودن . آدما همون آدما بودن . ولی من دیگه من نبودم . پوزخند کسی ناراحتم نکرد . غصه ی کسی ناراحتم نکرد . اخم و خنده ی کسی منو تو خودم حبس نکرد .من میخندیدم و شاد بودم و تو دستام نرگس داشتم . دیگه هیچ مسیر میانبری رو انتخاب نکردم . از هیچ جای خلوتی رد نشدم .خیابونای شلوغ و طولانی رو انتخاب کردم و دلم میخواست جار بزنم که همه ببینن و بفهمن تو دستام نرگسی دارم که قدم به قدم در حال بوییدنش بودم . روزها گذشته بود و ماه ها و سال ها . غصه ها و افسردگی ها و تاریکی ها . درا باز شده بودن و شب ها صبح شده بودن و من یه دسته نرگس تو دستام بود.

بعدش میرسی به جایی که کم کم از خودت متنفر میشی . بدت میاد از چیزی که هستی . از چیزی که نشون میدی نیستی . رها میکنی خودتو . میزاریش سر راه . هیچ کی پیداش نمیکنه . هیچ کی دستشو نمیگیره . میمونه تو سایه ها و تاریک میمونه و کم کم میمیره . متنفر میشی ازش .

مثلا خود من . دیگه نمیتونم سینا حجازی گوش کنم.  یا آلبوم عاشقانه های احسان.  یا اون آهنگ قدیمیه مهدی کرمی.  یا خیلی چیزای دیگه.  دیگه نمیتونم گوش کنم چون یاد خاطراتی می افتم که بیاد اوردنشون منو از خودم بیزار میکنه .

+اگه دوستت داره، خب درکش کن

 اگه زجرت میده، خب "ترکش کن"

 بیا در حالی که داریم سعی میکنیم از ته دل بخندیم خاطره ای رو دوره کنیم . چرا؟ حالا بهت میگم .موضوع اینه که من امروز صبح از خواب بیدار شدم . صبح زود. خب باورش سخته ولی بیدار شدنای صبح زود واسه من عذابه و وای به جبر روزگار . با اون حال و با چشمای بسته ناخودآگاه و برخلاف تمام روزهای قبل سعی کردم موهامو ببافم. بافتم . موهام بافته شده بود و من جلوی آینه بودم و هشیار تر از هر وقت دیگه ای داشتم خودمو نگاه میکردم. چرا؟ بازم صبر کن تا برات بگم. من تو زمان پرت شده بودم . رفته بودم به چند سال قبل . رفته بودم به اون صبح زودی که با چشمای بسته موهامو بافته بودم و زده بودم بیرون . من احمق بودم و بقیه دامن زده بودن به حماقت من . خوشحال بودیم و عکس انداخته بودیم و دل به فرداهای بهتر بسته بودیم . گریه هامون و پشت سر گذاشته بودیم و بغضامونو قورت داده بودیم و فقط به کمبود خواب هامون فکر کرده بودیم.  ما کجا بودیم؟ اون روزا کجا گم شدن؟ کجا گم شدن که دیگه پیدا نمیشن؟ اون روز و اون ساعت و اون دقیقه کی منو نفرین کرده بود که من صبح زودا باید از خواب بیدار شم و زل بزنم به خودم و خاطره قورت بدم و حسرت بکشم؟ کی خنده های منو دید که حالا باید اشک بالا بکشم؟کی واسه من آرزوهای بد بد کرد و واسه برآورده شدنشون دخیل بست؟ چی شد که این شد؟ چی شد که خنده دور شد؟ چی شد که خندیدنامون یه سعی بی ثمر شد؟چی شد؟

باید حرف بزنیم با هم . باید بیشتر از همیشه و مفصل تر از همیشه با هم حرف بزنیم.  باید بهت اعتراف کنم که من کینه ای ترین آدم روی زمینم.  بگم آه زیاد میکشم . پیر نیستم ولی گاهی میشم مثل پیرزن غر غروی همسایه و شروع میکنم به نفرین کردنای از ته دل و از خدا میخام آه کشیدنام گیرا باشه . باید حرف بزنیم و من بهت بگم من هیچ وقت هیچی یادم نمیره.  باید بهت بگم من زود به زود بغض میکنم و خدا رو به سختی و سفتیه بغضام قسم میدم کاری کنه.  قسم میدم باعث و بانیه بغضام و به بدترین شکل ممکن مجازات کنه.  باید بگم من آدم بخشنده ای نیستم . بگم تو دلم می مونه همه چی . تو دلم می مونه و دوره ای دوره میکنم و هر بار عمیق تر از قبل آه میکشم .

احمقانه س . ولی باید بهت بگم وسط این آه کشیدنام یاد خوبیایی می افتم که تاریخ انقضاشون تموم شده و نه میخام تکرار بشه و نه میتونه تکرار بشه.  خیلی گذشته . ولی یادم مونده.  من یادم مونده اون چنگال لوبیای بهم تعارف شده. من یادم مونده اصرار به بهترین و زیباترین دختر جمع بودن من . یادم مونده اصرار به داشتن عکسای دوتایی . به فرستادنه عکسای یهویی.  کادو تولدای سر صبحی . من یادم مونده و دلم تنگ شده و نمیخوام برگردن اون روزا.  یادم مونده ی روزی وسط اون دفتر خاطرات خاک گرفته با اشک از غصه هام راجبش نوشته بودم و وای بر من که چقدر اون روزا دوستش داشتم و بعد ها روزها و شبام و شروع کردم به آه و نفرینام راجبش . من یادم مونده اون پول جمع کردنای واسه ادکلن کادوی تولدی که یه بغض و آه و اشک مانع از خریدشون شد.  من یادم مونده خوبیایی که خوب بودنشون ناب ترین خوبیه دنیا بوده و حالا بدیایی جلوی چشمام رژه از سر گرفتن که نمیزارن آه کشیدنی تموم شه. 

من باید بهت بگم . بهت بگم زندگی داره چرخ میخوره و هر چرخشش سنگینیه دیگه ای به من اضافه می کنه . روزا میگذرن و من به ازای دقیقه هایی که میگذرن دورتر میشم از چیزی که هستم و چیزی که باید باشم . تبدیل میشم به یه هیولای خونخوار که دنبال از بین بردن غصه هاش میشه . چنگ میزنه و دندون میکشه و دست مشت میکنه واسه مقابله های خیالی.  هیچی درست نمیشه ولی . ایچ غصه ای آب نمیشه . از بین نمیرن.  نابود نمیشن.  محکم تر و عمیق تر از قبل سر جاشون می مونن و من از هیولا بودن انصراف میدم و میشینم تو سیاهیا و یادم میره چی بودم و کی بودم و چرا بودم . میرم تو خودم و مرور میکنم از کجا شروع شد . چرا شروع شد . از کی باید کاری میکردم و نکردم . مقصر کی بود. ظالمانه تر از همیشه مقصر خودم شناخته میشم و تو باور میکنی که من آه و نفرینام و حواله ی خودم کنم؟ آه میکشم علیه خودم و میشینم واسه عملی شدن این آه های از ته دل نقشه میکشم .

من باید بهت بگم . باید بهت بگم و تو خوب گوش کنی . بشنوی و گوش کنی . باید بفهمی که باید کاری کنی . همین حالا و همین روزهایی که من با بهونه و بی بهونه دارم بهت میفهمونم دلم یه دلگرمیه محض میخواد باید کاری کنی .همین روزا که بد شدم و بد شدن خوب یادگرفتم . همین روزا که خوب حسود میشم و بد غصه میخورم . حالایی که باید بهت بگم و باید گوش کنی . بیا دستای منوو بگیر و کاری بکن . بیا و یه دلخوشیه غیر منتظره به من کادو بده . یه دلگرمی ای که پوچ و تو خالی نباشه . خب؟ باشه؟

نمیبینی؟

هر قدمی رو از موقعی که من اون بچه کوچیک رو پل بودم برداشتم به خاطر این بوده که بهت نزدیک شم...

+دیالوگ_memoirs of a Geisha


++++چیه این زندگی؟؟

یکی باید بیاد دستشو بزاره رو شونه مو بهم بگه هی رفیق!چیکار داری میکنی؟ با خودت؟ با زندگیت؟

حتی بهترین و برند ترین لباسای دنیا باید اندازت باشن تا بهت بیان و مال تو باشن .

تو ک میفهمی چی میگم؟

An old  post:

دارم فکر میکنم. صرفن دارم فکر میکنم . ب تموم لحظه های تکراری ب این لحظه م . ب تموم وقتایی ک حس و حالم همین شکلی بوده . دارم تمومشون و دوره میکنم . همه چیو . ک چی میشه ک هر چند وقت ی بار این جوری میشم . این مدلی میشم . همه چیو گم میکنم . مدادمو گم میکنم.  کتابمو گم میکنم . عینکمو گم میکنم. دستامو گم میکنم . لامسه مو گم میکنم. بویایی مو گم میکنم . شنوایی مو گم میکنم . بینایی مو گم میکنم.  دلم! دلمو گم میکنم! من ... من حتی خودمم گم میکنم... تموم وجودمو با تموم تعلقات ممکنه ش گم میکنم! بعد میچرخم دور خودم...میگردم ک پیدا کنم! خودم دست خودم و میگیرم و با هم و دوتایی میگردیم دنبال خودم. صدام و میبرم بالا ک کجایی؟؟ دنبال صدام میگردم و گوشام و تیز میکنم دنبال شنوایی گوشام! چشم میچرخونم دنبال بینایی چشمام! عینک ب چشمام میزنم و میگردم دنبال عامل از بین رفتن ضعف نگام! من خودکار میزارم بین صفحه ی کتاب های عاشقانه و عشق یاد میگیرم و بازم میگردم دنبال قلم و کتابم! همه چیز هست و نیست . گم نیستن و من گمشون میکنم . پیدان! پیداشون نمیکنم. بعد ب خودم میام میبینم فکرم، چشمام، گوشام، صدام، تموم حسای وجودم پرت شده ی جای دیگه و حواسم نیست! جای دیگه ست . دلم جای دیگه ست . چشمم دنبال ی جای دیگه ست . دلم ب سمت هوایی میره ک اینجا نیست . من گم میشم . پیدا نمیشم . بغض میشم.  اشک نمیشم . حالم خراب میشه . خوب نمیشه . خوب نمیشم...

خوب نمیشم و میگردم و چرخ میخورم دنبال خودم . آهنگای مورد علاقه مو میزارم کنار و گوشم میره سمت آهنگایی ک شکل یکی دیگه ست . فیلمای مورد علاقم و پاک میکنم و میشینم ب خوندن پایه و اساس و تاریخچه و چند و چون ی سری فیلم ک شبیه من نیست و شبیه یکی دیگه ست . بعد  پلی شون میکنم و چشم میدوزم بهشون . مطالعاتم میاد بیرون از کتابای خودم و میشینم ب خوندن مورد علاقه های کسی ک مورد علاقه هاش شبیه من نیست! من فلسفه ها و منطقایی میخونم و سر از اعجاز اهرام ثلاثه ای درمیارم ک بود و نبود و نیست و هستش واسم مهم نیست!  رو میارم ب سر دراوردن از چیزایی ک سردراوردن ازشون تو مخیله ی من نیست. ب چیزایی فکر میکنم ک برای فکر من نیست! تبدیل ب چیزی میشم ک شکل من نیست.  ادمی میشم ک من نیست . تموم فکر و حواس و کارام دل میده ب دل دادنای کسی ک مال من نیست! مال من نیست و من از وقتی یادمه دوره ای خودمو گم کردم و جا گذاشتم پیش اون و هر دفعه ی چیزی از خودم و جا گذاشتم . ی تیکه ی کوچیک از خودم گم شده و دیگه پیدا نشده! من ذره ذره دارم از خودم کم میشم . من از وقتی یادمه کم شدم از خودم! از وقتی فکرم کار میکنه سرگیجه گرفتم واس پیدا کردن خودم . ک ب ازای هر بار سنگین شدن قلبم بغض شدم و اشک نشدم و قلبم سنگین تر از بار قبل شده! هر بارم دور تر و دور تر شدم نسبت ب تیکه های گم شدم  . هر بارم شبیه تر شدم نسبت ب خودمی ک خودم نیستم و  خودمی ک پیش یکی دیگه ست ... خودمی ک گم میشم پیش اون و پیدا نمیشم پیش اون...



+ این نوشته تو سال 95 ثبت شده . خب واقعا من چیزی ازش یادم نمونده . یادم نمیاد چرا نوشتمش . به یاد کی نوشتمش . دلم غصه ی چی و کی رو داشت که نوشتمش . مطمئنم تمام کارا و فکرایی ک توش نوشتم ازم سر زده ولی نمیدونم چرا و کی و کجا و حتی نمیدونم کارام از فکر چه کسی منشا گرفته بوده . ولی اینکه غصه ش از دلم رفته باشه؟ اینطور فکر میکنی؟ بزار برات توضیح بدم...

 تو فکر کن زخم به تنت خورده باشه . هر روز . به هر دلیل . ماه ها و سال ها بگذره و تو دردات یادت بره . زخمات یادت بره . ولی منکر ردی ک ازون زخما رو تنت جا مونده ک نمیتونی بشی . جای زخمایی رو تنت میمونه ک تو یادت نیست چه وقت و ب چه علت اتفاق افتادن . ولی هستن . تا همیشه باهات هستن .

 


+ هر چند؛ امیدوارم این مقطعی که الان وجود داره همین جوری بگذره و از یاد بره .یادم بمونه دردی هست . ولی علتش یادم بره.

میخام یه اصلاحیه ب تموم نوشته های اینجا بزنم .
All of them are bullshitttttt
Ok?
Bullshitttttttt