فی الواقع

خواب من را برده بود . میان تاریکی و ظلمات این اتاق خلوت چشمانم روی هم افتاده بود . گیج و گنگ بودم.  صدای لالایی در گوشم تکرار میشد.  " لالا لالا گل پونه " . دستی مادرانه میان موهایم میرفت و برمیگشت و در گوشم تکرار میکرد" لالا لالا گلم باشی " . خستگی ها از تنم میرفت و غصه ها  از دلم . آرام میشدم و خوابم عمیق تر میشد . 

پنجره از سر شب باز مانده بود . دعوای گربه ها بالا گرفت . از خواب پریدم.  لالایی قطع شد . نوازش ها قطع شد . هیچ کس در اتاق نبود...