فی الواقع

دیشب خوابم نمیبرد . تا روشن شدن هوا بیدار بودم و فیلم میدیدم و کتاب میخوندم . پنج و شش صبح که شد چشمام و گذاشتم رو هم و خوابم برد . خواب دیدم . خواب دیدم جلوی یه دستگاه بستنی ایستادم و از فروشنده میخوام بهم یه بستنی بده  . همون موقع تو اومدی . با همون خنده ی همیشگی معروفت . من دیدمت و حتی تو خوابم ضربان قلبم بالا رفت .

بیدار شدم . خوابم یادم رفت . تو یادم رفتی. رفتم بیرون. هوس بستنی قیفی به دلم زد . رفتم جلوی فروشنده و گفتم بستنی میخوام.

همون موقع یادم اومد . تو یادم اومدی . خشکم زد . چشم چرخوندم همه جا . اول و آخر خیابونو چشم چرخوندم . دور خودم چرخیدم . نبودی . ندیدمت . بستنی و گرفتم و تا ته خیابون اومدم . بستنی داشت تو دستم آب میشد و من به فکر خوابم بودم و میدونستم تو کجایی و میدونستم این وقت روز نمیتونی اون جا باشی .

بستنی آب شده رو پرت کردم سطل زباله و راه خونه رو برگشتم .


" پنداشت ک بعد او مرا خوابی هست؟"